تنهایی من

"بدهای" شعرهایت شده ام، آدم! چه کنم نام مرا هرگز کسی در "خوب ها" ننوشت ...

تنهایی من

"بدهای" شعرهایت شده ام، آدم! چه کنم نام مرا هرگز کسی در "خوب ها" ننوشت ...

دلم برات تنگ شده خیلی زیاد 

ای کاش می فهمیدی 

که دلم چقدر برات تنگه

میتوانی هزاران زن را...
هزاران بار زیباتر از من...
ملاقات کنی و انها...
هزاران بار خواهند گفت...
دوستت دارم...
اما چشم های هیچکدام...
شادی نگاه مرا...
صداقت خواستن تو را...
نخواهند داشت...
این را قلبت به تو خواهد گفت..

وسعت پرواز

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای؟
و شاه بیت غزل های لال من شده ای؟

چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای؟

چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای

چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم؟
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای؟

هنوز نذر شب جمعه های من این است
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای

که اتفاق بیفتد کنار تو هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای

میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای

مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
چقدر خواب قشنگیست مال من شده ای

ویران


تو تنهایی را انتخاب کردی.

  من ترسیدم.

خوب می فهمم اینکه باید با خودت بسازی،

چگونه ویرانت می کند!


رویای گمشده


صبح جمعه ات به خیر.

هر کجا هستی، به یاد من باش.

من با تو چای نوشیده ام،

سفرها کرده ام،

از جنگل، از دریا، از آغوش تو شعرها نوشته ام،

رو به آسمان آبی پرخاطره از تو گفته ام، تو را خواسته ام.

آه ای رویای گمشده!

هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر.


غروب جمعه


تمام روزهای هفته

سر در گُم ام!

غروب جمعه که می رسد

سر از دل تنگی در می آورم!


باید تو را زندگی کرد....

به این در و آن در می زنم

یکی از این درها

رو به آغوش تو باز شود شاید

و سرانگشتانم

تنت را

نت به نت

بنوازند باید

 

هیزم بر آتش نابودی ام نینداز

من آب از سرم گذشته است!

 

در به درت می شوم

گور به گور اما نمی شوم

 

برای مُردن فرصت زیاد است

باید تو را

زندگی کرد . . .


- حتمن نوشت : یادت نره  که تو برای من خوده خوده زندگی هستی.....


هفت خان

هفت بار

هفت خان را

از اول به آخر

از آخر به اول

از وسط به وسط

آمده‌ام

شده‌ام

دویده‌ام

زمین خورده‌ام

و هنوز

تو و دیگر مردان عالم

دل در گروی آنانی دارید

که پا روی پا انداخته‌اند . . .

میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

حدیثی گر شنیدی، قصه سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است


.

 

تــو کیستی که مــن اینگونه بی تــو بی تابم

شــب از هجــوم خیـــالت، نمـــی برد خـــوابم 

تـــو کیستی که مـــن از هر مــوج تبسم تـــو

بـــه ســـان قـــایق ســرگشته، روی گردابــم

چـــــه آرزوی محالیســت زیـــــستن بـــا تــــو

مـــرا همیـــن بگذارند: یـــک سخـــن بـــا تــو ...