تو تنهایی را انتخاب کردی.
من ترسیدم.
خوب می فهمم اینکه باید با خودت بسازی،
چگونه ویرانت می کند!
صبح جمعه ات به خیر.
هر کجا هستی، به یاد من باش.
من با تو چای نوشیده ام،
سفرها کرده ام،
از جنگل، از دریا، از آغوش تو شعرها نوشته ام،
رو به آسمان آبی پرخاطره از تو گفته ام، تو را خواسته ام.
آه ای رویای گمشده!
هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر.
یکی از این درها
رو به آغوش تو باز شود شاید
و سرانگشتانم
تنت را
نت به نت
بنوازند باید
هیزم بر آتش نابودی ام نینداز
من آب از سرم گذشته است!
در به درت می شوم
گور به گور اما نمی شوم
برای مُردن فرصت زیاد است
باید تو را
زندگی کرد . . .
- حتمن نوشت : یادت نره که تو برای من خوده خوده زندگی هستی.....
هفت خان را
از اول به آخر
از آخر به اول
از وسط به وسط
آمدهام
شدهام
دویدهام
زمین خوردهام
و هنوز
تو و دیگر مردان عالم
دل در گروی آنانی دارید
که پا روی پا انداختهاند . . .
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
حدیثی گر شنیدی، قصه سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
.